تبليغاتX
داستان عاشقي وبرده ي بكارت

داستان عاشقي وبرده ي بكارت

عشق خود

نام عشق خود::::::::"


فاطمه_نجمه_هانيه_حميده_ سودابه

نام بهتين دوستان محمد:

غلام علي نواور_امير حسين محرزي_جواد باصولي...


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ساعت 22:48 موضوع | لینک ثابت


اهنك بيشواز



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 20:39 موضوع | لینک ثابت


http://dc148.4shared.com/img/273684879/90fbdb42/Pitbull.jpg?sizeM=7


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت


$$$$$$

http://asheganeh.ir/


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 2:6 موضوع | لینک ثابت


دل شكسته

دل شكسته mohammad sadegh


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت


_عاشقي_

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مستِ مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق ، دل خونم نکن

من که مجنونم ، تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو … من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربَّت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت


_عاشقي_یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق آن شب مستِ مستش کرده بود فارغ از



 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 1:54 موضوع | لینک ثابت


http://asheganeh.ir/


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 1:52 موضوع | لینک ثابت


همه چیز در مورد پرده بکارت


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت


_عاشقي_

بی تو من چیستم؟ http://asheganeh.ir/
ابر اندوه… 
http://asheganeh.ir/ بی تو برگ پاییزم در پنجه ی باد
بی تو اشکم…
دردم…
آهم…http://asheganeh.ir/
آشیان برده ز  یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم
خاموش…
نتپد دیگر در سینه ی من دل با شوق…
نه مرا بر لب بانگ شادی نه خروش… 
با تو چون سرو استوارم از باد …
http://asheganeh.ir/ همچو قاصدکان رقصانم…شاد 
با تو خورشید،نورش را می تاباند تا آن سوی تاریکی ها
با تو آن غنچه ی سرمست…http://asheganeh.ir/
آن آواز خوش بلبلکان می شوم. http://asheganeh.ir/
http://asheganeh.ir/ آری بی تو هیچ و با تو من،من می شوم. http://asheganeh.ir/
http://asheganeh.ir/دوستت دارم  با همه وجودمhttp://asheganeh.ir/


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 1:44 موضوع | لینک ثابت


پرده بکارت يک نوع پرده مخاطی است که که مانند تاجی مدور در اطراف دهانه مهبل قرار می گيرد. يعنی آنطوری که اغلب افراد تصور ميکنند اين پرده مهبل را مسدود نميکند. در دختران کم سن اين پرده سخت و محکم است. ولی وقتی بزرگتر می شوند اين پرده نرمتر و قابل اتساع تر می شود. اين پرده در دختران مختلف قابليت اتساع متفاوتی دارد. در دخترانی که پرده بکارتشان سخت و محکم است ممکن است طی اولين جماع خونريزی کنند. در اغلب موارد خونريزی بروز نخواهد کرد. حتی يک پزشک متخصص زنان نيز با مشاهده پرده بکارت نميتواند تشخيص دهد که آيا دختری آميزش جنسی داشته يا خير.


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت



Hymen یا همان پرده بکارت غشایی است که تمام یا قسمتی ازدهانه واژن را می پوشاند. Hymen لغتی یونانی ست به معنای پوست یا پرده که از نام الهه ازدواج و عروسی یونانیان God Hymen وام گرفته شده. یونانیان باستان از این لغت برای انواع پرده ها از جمله پرده ای که قلب را احاطه می کند(پریکارد)، استفاده می کردند، اما با گذشت زمان، کاربرد آن به پرده بکارت محدود شد.
در طول نخستین مراحل رشد جنینی، به طور کلی هیچ بخش ورودی به واژن وجود ندارد. لایه باریک بافتی که در این مرحله واژن را می پوشاند، قبل از تولد به طور ناقص تقسیم می شود، این لایه بعدها پرده بکارت را به وجود می آورد. در صورتیکه در مرحله قبل از تولد، تقسیم لایه به طور کامل صورت گیرد، موجب می شود بعضی زنان به طور مادرزاد، پرده بکارت نداشته باشند.
بسیاری تصور می کنند که پرده بکارت، داخل واژن قرار دارد. در صورتیکه اینطور نیست. پرده بکارت، بخش خارجی اندام جنسی است و دقیقا در ورودی دهانه واژن قرار دارد.

 


پرده بکارت یک نوع پرده مخاطی است که که مانند تاجی مدور در اطراف دهانه مهبل قرار می گیرد. یعنی آنطوری که اغلب افراد تصور میکنند این پرده مهبل را مسدود نمیکند. در دختران کم سن این پرده سخت و محکم است. ولی وقتی بزرگتر می شوند این پرده نرمتر و قابل اتساع تر می شود. این پرده در دختران مختلف قابلیت اتساع متفاوتی دارد. در دخترانی که پرده بکارتشان سخت و محکم است ممکن است طی اولین جماع خونریزی کنند. در اغلب موارد خونریزی بروز نخواهد کرد. حتی یک پزشک متخصص زنان نیز با مشاهده پرده بکارت نمیتواند تشخیص دهد که آیا دختری آمیزش جنسی داشته یا خیر.


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت


توبه کردم که نبوسم لب لعلت جانا 

لیک این توبه شکستم سر بزمت جانا 

من که قربانی نالان دو چشمت بودم 

توبه کردم که نبویم گل عشقت جانا 

باز طوفان شد و ویران شدن دل آمد 

دل چه طوفان زده با بوسه ی گرمت جانا 

من قسم خوردم و جام می ام از دست برفت 

مردم از آه دل و قصه ی شرمت جانا

به کدامین می و ساغر دل من خوش باشد 

در زمانی که شوم عاشق و مستت جانا

دل چو پروانه شد و گرد وجودت سوزاند

هر چه او داشت به بازیچه ی دستت جانا


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 0:43 موضوع | لینک ثابت


تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در سه شنبه چهارم بهمن 1390 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت


خدايا@@@@@@


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت


وقتی یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه ....بدون که کار از کار گذشته و تو عاشق شدی....


طوری میشی که قلبت فقط و فقط واسه عشق میتپه...


چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن...


همه چی با یه نگاه شروع میشه..این نگاه مثل نگاهای دیگه نیست..یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن....


محو زیبایی نگاهش میشی، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس میکنی، نه اصلا میذاریش تو یه صندوق درش رو هم قفل میکنی تا دست کسی بهش نرسه...


حتی وقتی با عشقت رو یه سکو میشینی و واسه ساعتهای متمادی باهاش حرف نمیزنی، وقتی ازش دور میشی احساس میکنی قشنگ ترین گفتگوی زندگیتو با کسی داری از دست میدی!


میبینی کار دلو؟


شب می آی بخوابی مگه فکرش میذاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و جدال طولانی با خودت چشماتو رو هم میذاری ولی همش از خواب میپری...ازچیزی میترسی...


صبح که از خواب بیدار میشی نه میتونی چیزی بخوری و نه میتونی کاری انجام بدی، فقط و فقط اونه که توی ذهنت قدم میزنه....


به خودت میگی : ای بابا! از درس و زندگی افتادم! آخه من چمه؟!


راه می افتی تو کوچه و خیابون هرجا میری هرچی که میبینی فقط اونه....انگار همه چی از بین رفته و فقط اونه که مونده!


وقتی با اونی مثل اینه که تو آسمونا سیر میکنی گرچه اون نه نگات میکنه و نه باهات حرف میزنه!


آخه خاصیت عشق همینه....آدم ور عاشق میکنه و بعد لش میکنه به امون خدا! وقتی باهاته همش سرش پایینه....


تو دلت میگی: تو رو خدا فقط یه بار نیگام کن...آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده!


بد جوری بهش عادت کردی....یه روز بهت میگه میخواد ببینتت


سر از پا نمیشناسی! حتی نمیدونی میخوای چی کار کنی...


فقط دل شوره داری چون دیشب خواب دیدی همش از دستت فرار میکنه...


وقتی میبینیش با لبخند بهش میگی که خوشحالی که میبینیش...


ولی اون...


سرش و بلند میکنه و تو چشات زل میزنه...


بهت میگه امروز اومدم بهت بگم بهتره فراموشم کنی....


دنیا رو سرت خراب میشه...


بهش میگی من...من...من


از جاش بلند میشه و دستتو میبوسه و میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت داره و برای همیشه ترکت میکنه...


.میگه اون دیگه نمیتونه چون کارای دیگه داره و سرش شلوغه و...اما تو هیچ کدوم از دلیلاشو نمیشنوی....


دیگه قلبت نمیتپه و خون تو رگات جاری نمیشه...


یهیی صدای شکستن یه چیزی میاد...


دلت میشکنه و تکه ها ی شکستش رو زمین میریزه...


دلت میخواد گریه کنی اما....


سرتو میندازی پایین و زیر لب زمزمه میکنی چرا؟! اون میگه...چون دوستت دارم...


بهت میگه فهمیدی چی گفتم؟! میگی آره....تسلیم میشی....


انگشتری رو که تو دستته در میاری و بهش میدی و میگی ماله تو....


ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه.... میگه فقط تو دست تو قشنگه...


بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشات نگاه میکنه و....


بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشاتو باز کنی....


آخه اگه باز کنی باید دنیای بدون اون رو ببینی...


وبرای همیشه یه دل شکسته باقی میمونی


دل شکسته یی که تنها درد چاره ش تویی


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 23:14 موضوع | لینک ثابت


ورود ممنوع

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی - غم - غرور -

عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک می کردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق باشکوهی

جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:

" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ "

ثروت گفت:

نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو

وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک

خواست.

غرور گفت:

نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و

قایق زیبا ی مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکی عشق بود.

پس عشق به او گفت:

" اجازه بده تا من با تو بیایم! "

غم با صدای حزن آلود گفت:

آه عشق، من خیلی ناراحت هستم! احتیاج دارم تا تنها باشم.

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.

اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که

ناگهان صدایی سالخورده گفت:

" بیا عشق تو را خواهم برد "

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را

بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه

شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود

رفت و از او پرسید:

" آن پیر مرد که بود؟ "

علم پاسخ داد:

" زمان "

عشق با تعجب پرسید:

" زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟ "

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است... "

 

 

ورود ممنوع: سلام دوستای گلم.با عرض تبریک سال نو امیدوارم سال جدید بهتر از سال قبل واستون باشه.می خواستم اول مطلب وبلاگ تو سال جدید رو با تبریک سال نو شروع کنم ولی دیدم اولا خیلی جواد شده (اوخ ببخشید کلیشه ای شده) هم اینکه دیگه ٢٠ روز از عید می گذره به خاطر همین سال جدید رو با این داستان که من واقعا دوسش دارم شروع کردم انشالله که تکراری نبوده و خوشتون بیاد.

آها داشت یادم می رفت در پایون تشکر می کنم از دوستانی که تو تعطیلات منو فراموش نکردن و مورد لطف خودشون قرار دادن با تبریک و پیام هاشون.مخصوصا دو تا از دوستام که واقعا تو زنده نگه داشتن این وبلاگ خیلی کمک کردن و اگه الان مطلبی می نویسم به خاطر محبت ها و حمایت های اوناست.البته همه تون گلید...


 

نوشته شده توسط محمد صادق در برازجان در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 23:10 موضوع | لینک ثابت